چراغ دل تاریکم از این خانه مرو ، آشنای تو منم بر در بیگانه مرو ، شمع من باش و بمان نور ز تو اشک ز من ، جانفشان تو منم در بر پروانه مرو ، سوختی جان مرا آه مکن ، اشک مریز ، از بر عاشق دلداده غریبانه مرو .
۸/۸/۸۸ بر همگان مبار باد
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:35 توسط مانی
|
ای کاش همیشه کودک می ماندیم و تنها دغدغه مان لجبازی های کودکانه و گریه های بی صدای عروسکمان بود.زمان میگذرد و ما هر چه به جلو میرویم در حقیقت به انتها نزدیک میشویم و روزی خسته از این دغدغه ها و دلنگرانی ها می ایستیم و به گذشته نگاه میکنیم.
گذشته ای که روزی در ان دست و پا میزدیم گذشته ای که روزی امروز ما بود.زمان نابودگر خاطرات است و کودکی شیرین و لذتبخش اما زود گذر آنقدر سریع میگذرد که احساس میکنی همین دیروز بود که به خاطر شکستن بال پروانه ای گریه می کردی و به خاطر کودک دیگری می خندیدی و چه زود گذشت و چه زود فراموش کردیم که ما همان کودک معصوم و ساده ی دیروزیم با ارزوهای کوچک و قلبی که در انها هیچ تردیدی نداشتیم که حالا مثلا مدرن شده ایم و به این راحتی ها عاشق نمی شویم...
ای کاش میشد لحظاتی هر چند کوتاه به کوتاهی یک خنده ی کودکانه از بند این دنیای پوشالی پر زرق و برقمان به گذشته ی خودمان بر گردیم به ان اوایل زندگیمان...
گذشت زمان ما را از همه چیزهای با ارزش دور میکند و حال از ان روزها تنها مشتی خاطره ء تلخ و شیرین به جا مانده.چقدر خوب بود که معنی نگاهها را می فهمیدیم و عشق پاک وکودکانه و صادقانه برایمان پر معنا بود...
با یاد تو زنده ام ای بهترینم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:48 توسط مانی
|
پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در
آغوش کشیدن یکدیگر ندارید.

+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:58 توسط مانی
|
خيلي از ماها، از آدم هاي شوخ خوشمون مياد و سعي مي كنيم
كه خودمون هم با اطرافيانمون شوخي كنيم
. اما بعضي وقتها همين شوخي هاست كه مسائل جدي رو پديد ميارن و باعث بعضي كدورت ها ميشن.
براي همين موقع شوخي كردن بايد خيلي مراقب باشيم.
در واقع شوخي هامون بايد جوري باشن كه باعث بشن با هم بخنديم نه اينكه به هم بخنديم...
داش ابی شوخیتون اصلا با حال نبود اون شب یا یوسف بشوخیتون باعث شد من ازتون فاصله بگیرم
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 19:13 توسط مانی
|
می نویسم به یاد روزهای که با دوست خوبم پرهام بچه ناف ۲۰متری افسری می گذروندیم شبها و روزهای تکرار نشدنی که باهم سر می کردیم و شبهای طوفانی اغ برزه منطقه ای تو نقشه ای ایران هم نیست و به یاد کلبه خاطرات برجک انتر ظالمی به قول ما بیسیم چیا وبه یاد برجکهای ۵۹ـ۶۰ـ۶۱ میله مرزی وبه یا کوهای سراسر برف که نه تنها من و پرهام هیچ بچه تهرانی تو هم عمرشم ندیده به تمام کثافتهای دوربرمون و بچه های هنگ مرزی که همیشه یادشون درخاطرما خواهد ماند علی شیرازی محمد رفیعی و پیر پاسگاه سعید مصطفوی .................................. و به یاد توله های افسانه ای و عید تکرار نشدنی سال ۸۸و سفره هفت سین که(سنگ. سیب زمینی. سیم کارت. سبز ی. سیم برق.
۱۰۰تومانی. سو منظور همهان اب است )تشکیل دهندش بودن وبه یاد خاطره نویسی رو دیوار ( زین پس نامرد خواهم زیست از همه دلسرد خواهم زیست )و خیلی چیز های دیگه تا اپی دوباره شاید مرخصی دوباره
نوشته شده توسط پرهام و مانی درسلماس موقع امدن به تهران و تولد داش پرهام داش پرهام تولدت مبارک راستی از بابت کادویی که بهم دادی ممنون
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:46 توسط مانی
|
سلام
بچه ها تو این مدتی که نیومدم داشتم فکر می کردم به خودم به شما به درد مشترکی که داشتم
هم دچارش شدیم به این که ما خودمون خودمونو تو شرایطی می زاریم که غمگینمون کنه .......مثلا
خود من هر وقت قراره غمگین بشم اول می رم یه جا که تنها باشم یه جایی که ازدر و دیوار غم بباره بعد
به چیزی که منو غمگینتر می کنن فکر می کنم به همه چیزایی که منفین به همه فرصتهای که که از دست دادم
همینطور ادامه میدم تا می بینم همه غمها روسرم اوار شدن می بینم هیچی ندارم می شم بد بخت بغض خفم می کنه.......................................................
چرا ؟
چیزهای خوب فکر نکینم...............هیچی اصلا بی خیال
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:12 توسط مانی
|
بعضی آدم ها مثل یه آپارتمان اند، مبله و شیك و راحت ، دو روز كه توش می شینی دلت می گیره. بعضی ها هم مثل یه قلعه اند ، خودت رو می كشی تا بری توش بعد می بینی اون تو هیچی نیست جز چند تا سنگ كهنه و رنگ و رو رفته. بعضی ها هم مثل خونه ویلایی اند ، پات رو كه می ذاری تو می فهمی دو روز دیگه باید از اونجا بری . بعضی ها هم مثل یه دیوار قدیمی كوتاه یه باغ اند ، می ری تو و هی قدم می زنی و باغ تموم نمی شه ، نگاه می كنی ، عطرها رو بو می كشی ، رنگ ها رو تماشا می كنی
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:57 توسط مانی
|
دلم برای ذره ای محبت لک زده است ای که در خیالم
سرزده وارد میشوی برایم دسته گلی بیاور.
بیا تا برای تمام رودها کوها و دشت ها نامه ای بنویسیم وروی کاغذ دیواری نقاشی کنیم
قاصدک را کبوتر را و شایدبامی را برای پرواز....................
عادت کرده ایم بی سلام از کنار هم بگذریم .
عادت کرده ایم بی جنگل بی دریاو بی عشق باشیم.
دراین دریای ظلمت دل به کدامین فانوس ببندیم ؟
ای قلم یاریم کن تا بنگارم و به یادتوبه لحظه هایمرنگ بزنم با قلم تراش لبه های کندذهنم را تیز کنم
وبا پاک کن معطر خط خوردگیهای رفتارم رااز بین ببرم تا تو بیایی و تردیدی در دوست داشتن من نسبت بهخود احساس نکنی و با هر نشانه ساده ای راه را بر من نبندی.
نوشته شده در تاریخ ۲۲/۹/۸۷ پادگان
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:10 توسط مانی
|
دارم یاد میگیرم که همیشه تو تنهایی آدم تنهای تنها می مونه، دارم حس میکنم که هرچقدر بخوای
برای دیگران مرحم باشی وقتی خودت درد میکشی مرحمی نیست که روی زخمت بذاری
دارم تنهایی رو با گوشت خونم تجربه میکنم ، نه تنهایی جسم چرا که این همه آدم دور برت ریخته که
هرکدوم به نوعی بهت وابسته اند اما هیچکس توی دلت نیست
حتی همه اونایی که ..... بگذریم اما یه چیزش خوبه ،اینه که تجربه تنهایی آدم روآب دیده میکنه چون
از هر دردی سهمگین تره باعث میشه پولاد تنم سخت بشه و طاقت نبرد روزگار رو بیشتر داشته باشم
من تجربه همه چیز رو داشتم اینوهم تجربه میکنم ومیدونم فقط خودم میتونم روحم رو از گرداب
سخت تنهایی نجات بدم و اگر او نبود دستگیر تنهایی هایم دستگیری نداشتم
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:12 توسط مانی
|

بیا که لحظه لحظه های انتظار
تمام وجود خسته مرا به نیستی کشانده است
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:13 توسط مانی
|